تبليغاتX
شب های مهتاب(عزادار مرگ جمهوریت)



 

 

 

 


 

 

 
http://www.dreamlandblog.com

لطفا به این لینک سر بزنید . من بخش هایی از متن این نوشته رو اینجا آوردم . اما کامل بخونید لطفا .

:

.... توی تلویزیون راه پیمائی را دیدم ٬ حضور میلیونی امت همیشه در صحنه . در تهران و شهرستان ها . جماعتی که پلاکاردهای کوچک . بزرگ به دست داشتند . فریاد می زدند ٬ شعار می دادند و مصاحبه می کردند .

شعارها را می شنوم و با حال خودم مقایسه می کنم . نمی دانم دقیقا کدام شعار خطاب به من است . منافقم . محارب . اراذل و اوباش . معاند با نظام .مزدور اجانب .فریب خورده . سبزلجنی . عضو گروهک . وطن فروش . بی دین ؟

فقط می دانم جزو امت حزب الله نیستم . هیچ وقت نبوده ام .

امت شهید پرور ؟ نه . من جزو خانواده شهدا نیستم . خودم هم آرزوی شهادت ندارم . روزی هزار بار این کلمات را می شنویم و می خوانیم . انقدر که بدیهی به نظر می رسند . هیچ وقت به معنای این کلمه دقت کرده اید ؟ امت شهید پرور ٬ یعنی ملتی که گوشت دم توپ تولید می کند . فرزندانی پرورش می دهد که همگی ارزوی شهادت ــ مرگ دارند .

.......

 ملت شعار می دهند که ما اهل کوفه نیستیم . من هم بعید می دانم اهل کوفه باشم . اما نمی توانم دقیقا بگویم اهل کجا هستم .

اهل ایران ؟ نه ٬ من چنین حقی ندارم . منافق وطن فروش که وطن ندارد . وطن مال پیروان ولایت است . مال بسیجی هاست .

اغلب کسانی که می شناسم قصد رفتن دارند ٬ یک یک دوستان قدیم رفته اند . کلاس های زبان تا خرخره پر است . سفارت ها شبانه روزی کار می کنند . به کجا می رویم ؟ کجا راهمان می دهد ؟ آرزوی شهروندی کدام کشور غریبه را داریم ؟ فایل ما در کجای این صف بی انتهاست ؟ کدام وکیل قرار است حق ما را ثابت کند ؟ جلوی کدام سفارت انتظار می کشیم ؟ برای مصاحبه کجا برویم ؟ سوریه بهتر است یا ترکیه ؟ دوبی ؟

بزرگترین آرزو و هدف ملت آوارگی است ٬ به هرکسی می رسم می گوید تو چرا نمی روی ؟ اینجا مانده ای که چی ؟

.....

گیرافتاده ایم در این کوچه بن بست ٬ زیر نام یک شهید ٬ دولت خدمتگذار هم سرش به کار خودش گرم است . برنامه برای فتح دنیا دارند . بردلها حکومت می کنند ٬زمینه ساز ظهور آقا امام زمان هستند . فرهنگ انتظار دارند . انتظار فعال !

.....

دست من خالی است ٬ می ترسم . همه عمر را ترسیده ام ٬ همه عمر نگران بوده ام . توی خیابان وقتی پلیس می بینم می ترسم ٬ مجرمم ٬ همیشه دلیلی برای دستگیری هست ٬ یک سی دی توی ماشین هم کافی است . فقط کافی است یکی هوس دستگیری سرش بزند یا از قیافه من خوشش نیاید .

بدتر از همه وبلاگ نویسم ٬ شایعه و دروغ پخش می کنم ٬ سیاه نمائی ٬ توهین به نظام و ولایت فقیه ٬ اینها اغراق نیست . عین واقعیت است . خیلی از شماها برای من کامنت های خصوصی نوشته اید ٬ مواظب باش ٬ می آیند سراغت و اخیرا چندنفر از بچه ها را گرفته اند . وقتی بعد از چند روز سروکله ام پیدا می شود بعضی ها خوشحال می شوند . می گویند خداراشکر . فکر می کردیم رفتی آنجا که عرب نی انداخت . همین چند خطی که می خوانی برای دستگیری من کاملا کافی است .

نمی دانم کی نوبت من می رسد ٬ وقتی شب ها ناغافل کسی زنگ در را می زند بند دلم پاره می شود . از بازجویان مهربان و فهمیده میترسم . انفرادی و شلاق ٬ دادگاه های علنی ٬ اعتراف های صادقانه . نمایش های تلویزیونی ٬ اظهار ندامت های علنی ٬ وبلاگ نویسی از درون اوین . تعریف و تمجید از غذای زندان ٬ از همه اینها می ترسم . از این که پدرم با سند آواره اوین و کهریزک بشود می ترسم . از آزادی با قید وثیقه ٬ از لباس زندان ٬ از دمپائی و دستبند و پابند . از برخورد اسلامی و بالاتر از حقوق بشر می ترسم . از این که عکس من را برای شناسائی چاپ کنند . از این که خانه ام را جستجو کنند . از سربازان گم نام امام زمان می ترسم .

چندی پیش دادستان کل کشور استعفا داد و یک پست دیگر گرفت ٬ می گفتند ایشان مسئول اتفاقات کهریزک است ٬ هرچند مجازاتی در کار نیست و در حال حاضر در پست جدید مشغول خدمت به مردم است ٬ یک عمر صادقانه و شبانه روزی برای من و شما کار کرده است .

حالا این دسته گل محمدی ! مورد اتهام واقع شده است . کهریزک و چند تا جرم دیگر ٬ یکی از این جرائم واقعا جالب است . یعنی فروش چندین و چند دوره از سئوالات کنکور سراسری .

من تا به حال چندبار کنکور داده ام . دقیقا یادم نیست . چقدر درس خوانده ایم . تست زده ایم . کلاس رفته ایم . خرج کرده ایم . یک نفر من را روشن کند . فروش سئوالات کنکور یعنی چه ؟ آن هم توسط یک قاضی یا دادستان کل کشور . واقعا چطور ممکن است ؟ باور کنید این دروغ یا شایعه نیست . در روزنامه نوشته بود . در تابناک خواندم . خودتان بروید ببینید . تازه بقیه اتهامات ایشان معلوم نیست .

.......

می گویند شما از غارتگران بیت المال حمایت می کنید . از فلانی و بچه هایش ٬ همان کسانی که رکورد دار حساب های بانکی در سوئیس هستند . من نمی فهمم چرا باید از این آدمها حمایت کنم ؟ مگر من به این اقایان مقام و پست داده ام ؟ یا مگر من این اقا را رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام کرده ام ؟! خوب اگر دزد و غارتگر است پس چرا محاکمه نمی شود ؟ در کجای دنیا این همه تناقض وجود دارد ؟

....

ما مردم عادی جائی به جز جهنم نداریم . برای جهنم رفتن هم نیازی به جنایت نیست . بهشت مال کسانی است که قدرت دارند . پارتی دارند . شفاعت دارند . زمینه ساز ظهور اقا بوده اند . هم این دنیا را دارند و هم آن دنیا شش دانگ متعلق به ایشان است . قیافه های نورانی دارند . بوی بهشت می دهند ٬ ریش و محاسن دارند ٬ سجاده و صلوات شمار دارند . بوی گلاب می دهند . بنز ضدگلوله و محافظ دارند . یک عمر خادم اهل بیت بودند .

من و تو هیچ کدام را نداریم . برای جهنم خلق شده ایم . برای کتک خوردن ٬ لگدمال شدن ٬ توهین شنیدن ٬ ترسیدن ٬ زندان رفتن ٬ محاکمه شدن ٬ عذاب کشیدن . ما را برای همین ساخته اند .

.........


 میخواستم فقط بعضی از قسمت های کوتاهش رو بنویسم نشد . ببخشید .



 
لینک



 
بی خوابم . ساعت به وقت سحر شده . باران می زند . من اما هنوز بی خوابم .

دلم می خواست ، دلم را بنویسم .

دلم ...

توی زندگی من همیشه پای همین یک کلمه وسط است 

و این یعنی حصار بزرگ من و تو انگار .



از همه ی حرف های تکراری و ناله های همیشه خسته ام 

حتی همین واژه ها هم تکرار پس داده های قبلی ایست 


پلک می زنم 

سکوت می کنم 


ما انگار برای فهم هم  زاده نشده ایم .





 
لینک



 
به آدم ها اعتماد ندارم 

به آدم ها که دیگر روراست نیستند 

به آدم ها که تظاهر می کنند 

نقاب می زنند 

به آدم ها که قیافه شان شکل دروغ و خیانت شده .


از آدم ها برگشتم 

حالا دارم از آدم ها رد می شوم 

توی قانون خودم 

بیهوده شاید اما 

سر می کنم 


لااقل هرزگی نمی کنم 


به چشمهایی که روزی باورم بودند 


دیگر نه ...




 
لینک



 
چرا نیستی ؟ 

کاش بودی ..کاش لااقل می فهمیدی که گاهی  نبودنت   چقدر حس هفتم نیاز رو در آدم تحریک می کنه 

.

.

.

به فنجان تلخ قهوه فکر می کنم 

به اینکه حتی اگر ته ظرف شکر را در بیاورم تو پیدایت نمی شود ...

به دستهام فکر می کنم  

که این روزها هی سرد  می شود و سرد تر و ...

به صدای هولناک رعد و  صحنه ی دلخراش جنازه ی حیوان ...



دلم می گیرد اما یاد وبلاگ " از رنجی که می بریم " می افتم و می فهمم این ها درد های تکراری دنیاست 

:

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم ...



 
لینک



 
احساس پوسیدگی می کنم  لایه این همه اکسیژن و اشک 

...

توی تهی شدن از مرز های خودم و این اتاق  

توی پوچ بودن تو 

توی میلم به رفتن و این ماندن به زور 

توی دست و پا زدن با این منی که من نیستم و تویی که هیچ معلوم نیست کجا گم و گوری 

،

وادادم تمام ثانیه ها را به این عذاب ممتد و سرد ...





 
لینک



 
می خندم   ، راه می روم ، زیر لب ترانه می خوانم و به حرف های بقیه گوش می دهم 

اینجا خوب . من خوب . تو خوب . دنیا خوب . 

چیزیم نیست ... این تنها درد قابل توصیفم می شود این لحظه .

.

.

.

می آیم توی  چهار دیواری های تنهاییم

تق - قفل می شود -

 

های های من و 

داغ نفرت ....

می فهمم ، سقف دلم کوتاه شده .

دستم پایین نمی آید و نفسم بالا .

این یک تکه گوشت  - قد یک مشت- هنوز تیر می کشد به فلک !


سخت می شود تصویری را که می خواهم   روی صورتم نگه دارم 

خیلی وقت ها  حریفش نمی شوم در می رود از زوار دلم ...

فقط ترانه می شنوم و پای چپم را می فشارم 

سبک نمی شوم 

اما 

خب ، عالی می شود وقتی این شکلی پشت فرمانم :

گروم 

و

تمام !



 
لینک



 
حالا .

دیگر  از حادثه ی روزها و شبها گذشته ام 

دیگر برای آغوش تو   خنجر از رو نمی بندم 

حالا دیگر چه حرفم می ماند 

وقتی می دانم 

رفتن شده خیال دلواپس دلم 

...

پوست می اندازم توی تازگی این سال 

....

خودم از اینهمه تلخی خودم وا می مانم 

.....

می دانی 

همه ی درد ها یکیست و درد تو یکی !!





 
لینک



 
خصوصی ترین پست شبهای مهتاب :


بابا ! امروز آخرین جمعه ی سال ‌‌ِ ...

این روزها هوا خوبه و همه چیز آرومه ، اما من چشمهام پف کرده و کنار تختم یه عالمه دستمال باطله افتاده 

...

این روزها آفتاب گرم گرمه و اوضاع بر وقف مراد اما ... من بارونی ام بابا !!

خوب نیستم .. اصلا...


داریم سال جدید رو شروع می کنیم اما واسه من همزمان شده با شروع دوره ی جدید زندگیم 

همیشه فکر می کردم این روزها رو پر انرژی بگذرونم 

همیشه فکر می کردم باید خیلی به یاد موندنی باشن این لحظه ها 

" می ترسم" شاید کلمه ی خوبی نباشه وقتی در آستانه آغاز هستیم 

و "احساس تنهایی " می کنم شاید از اون هم بدتر باشه ...

اما واسه من همه ی اینها وزن سنگینی روی قلبم و گلوگاه لحظه هام ...

می ترسم بابا 

می ترسم از اینهمه انبوه تنهاییم !




 
لینک