| | ||
|
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است...
با ريشه چه مي كنيد...؟؟
گيرم كه بر سر اين بام.. بنشسته در كمين پرنده اي...
پرواز را علامت ممنوع مي زنيد..
با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي كنيد؟
گيرم كه مي زنيد...
گيرم كه مي بريد...
گيرم كه مي كشيد...
با رويش ناگزير جوانه چي مي كنيد....؟؟؟؟
| ||
| لینک | ||
| | ||
|
یازده سال ... یازده سال گذشت ...
هنوز قلبم منقلب می شه وقتی اون روزها رو مرور می کنم ... و عادت نمی شه نبودنش ، توی روزهایی که باید باشه ، بیشتر از همیشه .... | ||
| لینک | ||
| | ||
|
ببین این روزهای پر از پاییز ... پر از هوای ابری بارانی ...
ببین خیال خاطر من چقدر آسوده است ! این ثانیه ها و دقیقه ها ی قلب من است مبادا مثل قرآن روی طاقچه خاک بخورد بو بکش مثل گل های محمدی در کودکی مان !! | ||
| لینک | ||
| | ||
|
روی زمین خیس دراز می کشم
گلایه می کنم که چرا جلو زدی و برنده شدی نفس نفس می زنی و می خندی .
باد توی موهام می پیچد سردم می شود تازه می فهمم تو صدایم زدی و من بیتاب آغوشت شدم ... می خزم توی دستهای تو ... می بینی ، آغوش که باز می کنی همه چیز سبز می شود تو در من متولد می شوی و لبهایمان جوانه می زند و من تمام مسیر عطر تو را بو می کشم ، دستهای تو دور تنم حلقه می شوند من رشد می کنم روی خاک خوب قلب تو بزرگ می شوم و تو ، همیشه ی بی پایان من می شوی .
| ||
| لینک | ||
| | ||
|
یادم نرفته اینجا "برره" است .
یادم نرفته افعال معکوس : " رفتار بازجو ها با من بسیار مودبانه و محترمانه بود " " من در زندان زندگی عادی داشتم " " زندان فضای خوبی ایست برای فکر کردن " و تجدید نظرالبته . . . دیگر خیالم از همه سو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق جق جقجقه ی قانون . . . . . آ دیگر خیالم از همه سو راحت است .. در سرزمین شعر و گل و بلبل موهبتست زیستن ، آنهم وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته می شود .....
| ||
| لینک | ||
| | ||
|
جمعه .. یک جمعه ی تمام عیار .. بی کم و کاست .. کامل ِ کامل ...
دقیقا یادم نیست آخرین غروب سنگین جمعه کی بود ، لابد خیلی ازش گذشته ! صدای سر خوردن لاستیک روی آسفالت و من یهو پرت شدم وسط خاطره هام : تو فکر یک سقفم .. یه سقف رویایی ... صدای اشکام سکوت اتاق وشرمنده کرد سقفی برای عشق برای تو و من ... یهو توی نقطه ی تلاقی دو خط گیر کردم ، اونجا وسط تجمعی از من و در گیری ها .. دغدغه ها.. توی تقاطع هستن ، انبوهی از انرژی و خواستن صرف شد و شاید هیچکس نفهمید .. سفقی اندازه ی قلب من و تو ... واسه لمس تپش دلواپسی .. از خودم می پرسم منتظر بودی بفهمه کسی ؟؟ ... مرور می کنم و یادم می یاد ، همه ی تلاش ها واسه من بوی زندگی می داد .. بوی دوست داشتن .. چه اهمیتی داره که کسی بفهمه یا نه ... به یاد بیاره یا نه ... برای شرم لطیف آینه ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی .. مرور شد یهو تمام غروب های پاییز ... تمام روزهای سرد زمستون ... تمام پیاده روی ها .. تمام پارک ها .. سینما ها ... زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم تصویر دوباره تاکسی ها .. ترافیک .. لمس داغی اسفالت .. و سرمای دستهام توی جیب کت ... از تو و از خواستن ِ تو می گم و دوباره می گم مرور شد کوه .. برف .. دیزی .. شیر نسکافه ی داغ زندگیم و زیر این سقف با تو اندازه می گیرم صدای ترمز ماشین روی خیابون خیس : بذار این تیزی اینقدر ببره تا از نفس بیافته گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم چشام می سوزه .. سرم تیر می کشه سقفمون افسوس و افسوس ...
| ||
| لینک | ||
| | ||
|
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو تا کو دوباره بپریم از خواب بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب نگو تقوای ما تسلیم و ایثار نگو تقدیر ما صد تا گره داره به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمی یاره نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا با من نگو دیره
| ||
| لینک | ||
| | ||
|
۲۵ .. بیست و پنج... ۲۵ ... یعنی یک ربع قرن
بیست و پنج سال گذشت ، امروز توی آیینه از خودم پرسیدم توی این ۲۵ سال چیکار کردی سارا ؟؟ چشام و بستم و اتفاقات بزرگ این سالها رو از نظر گذروندم ، همه ی آدم هایی رو که بودن و حالا دیگه کنارم نیستن .. و سارایی رو به یاد آوردم که حالا دیگه کنار خیلی ها نیست ... از نظر گذروندم تمام کسایی رو که کنارم هستن .. و همه ی اونهایی رو که من کنارشونم ... این روزها چقدر دلم هوای بابا رو کرده .. هوای عطر تنش ... هوای دستهاش .. غرغر هاش .. صدای خنده هاش ... هوای بودنش ... ۲۵ سال گذشت ... روی گوشی نگاه کردم به تمام تماس های ۳۱ تیر .. تمام msg ها .. روی خط اتاقم به تمام شماره های امروز نگاه کردم ... حالا ، به کاغذ کادو ها و هدیه های اطرافم .. به کیک نیمه خورده شده و لیوان های نصفه ی شربت ... چقدر از این زندگی مونده .. چی در انتظار ِ ... یا شاید باید بگم ، من در انتظار چی ام ؟!! دلم نمی خواد گُم شم توی دنیای اطرافم .. توی شادی یا غم لحظه هایی که بخوام یا نخوام غرقم می کنه .. دلم می خواد همیشه یادم باشه که قرارم با خودم و زندگی چیه ... راستی ..چرا کسی امسال یادم نیاورد که موقع فوت کردن شمع ها آرزو کنم !! راستی .. چرا بابا رو اینقدر کم بوسیدم قبل از اینکه بره ؟!!
| ||
| لینک | ||